تبليغاتX
صدای نفرتی

صدای نفرتی

برگ از درخت خسته می شه ........ پائیز همش بهونست

بازگشت

سلام به همه ی دوستانم

بعد یه مدت خیلی طولانی می خوام برگردم و دوباره واسه خودم بنویسم

امیدوارم تنهام نذارین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

me & u

من اگر دختر نفرین شده ی اندوهم ...!

                    یا اگرشاخه گلی هرزه به روی باغم

                                     تو همان آدمک چوبیه پیمان شکنی

                                                             که فقط لایق آتش زدنی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

اگه تو مال من بودی . . .

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد


پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد


اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید


مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید


اگه تو مال من بودی همه خبر دار می شدن


ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن


اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز می زدیم


پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم


اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم


من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم


اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود


دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود


اگه تو مال من بودی چشمام به چشمات شک نداشت


تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت


اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد


قصه عشق ما دوتا عبرت سر نوشت می شد


اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور


یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور


اگه تو مال من بودی می ذاشتمت روی چشام


بارون می خواستی می بارید ابر سفید گریه هام


اگه تو مال من بودی برگا تو پائیز نمی ریخت


شمعی که پروانه داره اشک غم انگیز نمی ریخت


اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت


آدما دارا می شدن دنیا دیگه فقیر نداشت


اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی


پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

انتظار...

انتظارت می کشم . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

بیا . . .

میان جاده های غم ، غبار می شوم بیا
برای قلب خسته ات قرار می شوم بیا

اگرچه داغ هجر تو بهار را زمن گرفت
دوباره رشد می کنم بهار می شوم بیا

در انتظار رویشت نفس به سینه حبس شد
ترانه خوانی  تو را هزار می شوم بیا

بیا ورق بزن مرا به متن تازگی ببر
وگرنه از فراق تو شرار می شوم بیا

اگرچه خسته از رهم ولی برای دیدنت
به بال شوق یاد تو سوار می شوم بیا

تمام هستی ام تویی تو ! ای مسافر سپید!
برای یک نگاه تو نثار می شوم بیا
 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

دلم گرفته . . .

 

 

 

دلم گرفته


 

دلم عجیب گرفته است


 

و هیچ چیز


 

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

 

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست


  نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند


و فکر میکنم


که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد
 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد


چه سیبهای قشنگی


حیات نشئه تنهایی است

 

و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال


و عشق تنها عشق


ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس


و عشق تنها عشق


 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد


مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


و نوشداروی اندوه ؟


 صدای خالص کسیر می دهد این نوش


و حال شب شده بود


 چراغ روشن بود


 و چای می خوردند


 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی


 چه قدر هم تنها


 خیال می کنم


 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی


دچار یعنی


..........عاشق


و فکر کن که چه تنهاست


 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد


و چه فکر نازک غمناکی


و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است


 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست


خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند


و دست منبسط نور روی شانه آنهاست


نه وصل ممکن نیست


 همیشه فاصله ای هست


اگر چه منحنی آب بالش خوبی است


برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر


همیشه فاصله ای هست


دچار باید بود


 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف


 حرام خواهد شد


 و عشق


سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست


 و عشق


صدای فاصله هاست


صدای فاصله هایی که غرق ابهامند


نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند


 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر


 همیشه عاشق تنهاست


 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست


و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز


و او و ثانیه ها روی نور می خوابند


 و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را


به آب می بخشند


 و خوب می دانند


 که هیچ ماهی هرگز


هزار و یک گره رودخانه را نگشود

 

بخشی از شعر مسافر
                               سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

پائیز . . .

پاييز است ديگر...

سردتر از هميشه ، مثل تمام لحظه هايي كه بي تو مي گذرد

 سرد وخسته و بي روح...

پاييز است ديگر ، برگ ريزان دل ها زير نور خسته ي

خورشيد كه يخ دلواپسي ها را آب نمي كند.

پاييز است ديگر ، اين پاييز پر از زيبايي ، پر از رنگ ، پر

 از خدا... چه سرد است. سردتر از هميشه ، مثل تمام لحظه

هايي كه بي تو مي گذرد ، سرد و خسته و بي روح...

پاييز است ديگر...

بوي نم ، بوي نم ، بوي نمي كه يادگار غبار كوچه هاست وقتي

 از باران سرشار مي شوند. اين پاييز هاي بي تو...اين پاييز

 هاي بي تو چرا اينگونه بيدار مي شوند؟

پاييز است ديگر ، سردتراز هميشه ، سرد تر از تمام پاييز

 هاي بي تو. اين پاييز خسته از هجران ، زرد و تكيده ، خسته

 و بي روح ، سرشار از رنگ هاي فراق.

پاييز است ديگر...

اين پاييز خسته از هجران ، شعر پر از درد  زمين است از غم

دوري تو.

پاييز ، پادشاه فصل هاي دلتنگي ، سلطان لحظه هاي فراق ،

عبور سرد و غم آلود هجران ،‌ تصنيف زرد برگ هاي دل

 زير پاي اسب هاي بي فرهنگي...

 

پاييز....پاييز...پاييز...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

بی تو . . .

بی تو تمام لحظه ها سخت و نفس گیر است


 
بی تو تمام زندگی تاریک و دلگیر است


 
من در تمام خویشتن غرقم  ، نمی دانی !


 
بی  تو نگاه عشق هم مانند شمشیر است


 
چشمان تو آن باده ی مست مسیحایی


 
انگار از آن باده های مست هم سیر است


 
لبهای تو مثل اناری که ترک دارد


 
 شیرین تر از شیرینی صد باغ انجیر است


 
 آری برای دیدنت پرواز خواهم کرد


 
 گرچه دلم در دام صدها رشته زنجیر است


 
من دوست دارم در کنارت باشم ای زیبا


 
«امروز و فردا هی مکن  ، فردا کمی دیر است »

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

آب....... بابا......

یه قصه ی قدیمی ـ یه قصه گوی خسته.....

وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته...

وای بابا ندارم بابا چشماشو بسته...

بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته ...

چه سخته...چه سخته... نوشتن بابا رو تخته...

خدا بابا نمرده ـ بابا اهل نبرده ـ یه گوشه ای میمرم اگه که برنگرده...

بابا چشماتو وا کن... بابا منو صدا کن...

ببین دلم شکسته ... بابا لباتو وا کن...

بابا منو صدا کن ـ بابا لباتو وا کن ـ بابا منو نگاه کن ـ بابا چشماتو وا کن...

آب-بابا...

چه سخته نوشتنش رو تخته وقتی بابا نداری...

گفتنش هم چه سخته ...آب ـ بابا... خداحافظ... 

رفتی بابای خوبم .... می خوام برم رو خورشید عکس تورو بکوبم...

آب ـ  بابا... چه سخته... وقتی بابا نداری...

(مهدی مقدم)

 

 

  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

فرصت ها . . .

در زندگی مان

در مسیر روزهای مان

مهم نیست آفتابی است یا ابری

فرصت های پر شگفتی است

در هر یک از آنها...

اگر فقط باور داریم و به خاطر بسپاریم

که-اگر چه رویاهای مان

گاه در دوردست ها می نمایند

هرگز دور از دست رس نیستند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

نیامد . . .

 فقط او را صدا کردم نیامد

 تمام شب دعا کردم نیامد

 به من گفت باید با وفا بود 

 به عهدش هم وفا کردم نیامد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

گذشتن . . .

دلم تنگه نخون آواز رفتن...............

                         آخه سخته واسم از تو گذشتن..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

من و تو . . .

یه قدم تو..............

                یه قدم من.................

یه دل از تو............

                یه دل از من................

 

وای چه احساس قشنگی....................

                       من و تو همیشه با هم.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

پریشان........

کردی آهنگ سفر اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی

گر به خاطر آوری این اشک جان سوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی

سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب

چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی

عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی

من که می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آنزمان بی همزبان در این گلستان می شوی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

حدس....................

و حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

و تو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

هزار مرتبه مرا زخجلت آب می کنی

و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

...........::: زندگی :::...........

زندگی همیشه بهار نیست گاهی هم ابر خزان بر سر آن سایه می افکند و دست بی وفای طبیعت با وفا ترین یاران را از هم جدا می کند و آنچه می ماند فقط خاطره است .

خاطراتی که به وسیله ی آنها روز و شب را سپری کردیم .

خاطراتی که همیشه می ماند و از بین رفتنی نیست .

خاطراتی که تا عمق جان آدم رخنه می کند و جدا شدنی نیست و جدا کردن آن با زور هم مشکلاتی به دنبال خواهد داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادته اون وقتا هر چقدم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یه

 هو از کجا سرازیر می شن وقت کم می  آوردیم اما حالا درست بر

 عکس اون وقتا گاهی حرف کم می آریم ، یادته اون وقتا همیشه یادت

بود ، همه چی یادت بود ، یادت بود چی صدام کنی ، چقدر با مهربونی

 می گفتی ... ، اما حالا سالی ، ماهی ،  یه بارم که می یای صدام کنی

قبلش یکی دو تا اسم می گی تا یادت بیاد اونی که هر لحظه هزار بار

 واست می میره اسمش چیه  ، نمی دونی که دلم  چقدر واست تنگ شده

 ،هم واسه الانت ، هم واسه گذشتت ،  تقصیر تو نیست ، نمی دونی

چقدر دوست دارم  ، یادته با ... گفتنت دنیا تکون می خورد اون وقت

همه حسرت عشق مقدسمونو  می خوردن ، یه جوری می گفتی ... که

 انگار هزار تا حرف نگفته لا به لاش پاشیده بودی ، شاید اون وقتا

...ت بودم  اما حالا ........ شاید اون وقتا یه کم دوسم داشتی یا این

جوری نشون می دادی ، همون وقتا که زیاد منتظرم نمی

ذاشتی .........

یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

دیگه ازت بریدم............

واسه من گل نفرست دیگه دوست ندارم

 

نمی خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم

 

می دونی میون ما هر چی بود گذشت و رفت

 

اون بهار آشنایی خیلی زود گذشت و رفت

 

دیگه از دوست دارم حرفی نزن

 

کاخ عشقی نیست میون تو و من

 

من و تو بنده ی این ما و منیم

 

اما عشق یعنی با هم یکی شدن

 

از خودم می پرسم تو رو می بینم دوباره

 

می پیچه صدات تو گوشم که با خنده می گی آره

 

خنده های تو دروغ و گریه های تو فریب

 

تو چی بودی واسه من یه چراغ بی فروغ

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 1:42 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

همه رفتن کسی با من نموندش............

غمگین مباش...........

در این دیار بسیارند مهربانانی که دلهایشان دریایی موج آور از

 عطوفت و مهر است.

مهربانانی که لطف کلامشان یاد آور زنده بودن است۰۰۰۰۰۰۰۰

غمگین مباش..........

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

برا تو می نویسم واسه تو که هیج وقت منو نفهمیدی

پیدایم کن ..........

پیدایم کن که من  به دنبال کسی که پیدای دیگران است نمی روم .

من گمشده ی توام بیا و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد دنبالم

 نگرد!

من برای تو پیدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو پیدا

 خواهم ماند...........

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

نمی دونم دیگه چی بگم..............

گفتم نرو

پرپر می شم

گفتی می خوام رها باشم

گفتم آخه  " عاشق شدم "

گفتی می خوام تنها بشم

گفتم دلم !

گفتی بسوز

گفتم یه عمری باز هنوز .........

گفتم پس عمرم چی می شه ؟

گفتی هدر شد شب و روز

        وای دلم

گفتم آخه داغون می شم

گفتی به من خوش می گذره

گفتم بیا چشمام به تو

گقتی آخه کی می خره؟

گفتم مرا جنس می دیدی

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یه روز کسی بودم

با من نکن بی حرمتی

گفتم صدا می میره باز

گفتی به درد بسوز بساز

گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شدم

گفتم تمنا می کنم

گفتی می خوام خوردت کنم

گفتم بیا بشکن تن و

گفتی فراموش کن من و ........

         وای دلم  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

من اون دختر تنها.....

یه دختر تنها


یه آسمون تردید


به هر کسی دل داد


از اون خیانت دید...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

تو بیشتر از اینا می ارزی...........

ای همه ی وجود من

نبود تو نبود من ...............

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

آی آدمها.............

آدمی را آدمیت لازم است.....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

عشق........

عشق گاهی جابه جا می شود  و گاه سرد می شود  گاه می سوزاند ،

اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش بر نمی خیزد ،

سرد نمی شود که داغ نیست ،

نمی سوزاند که سوزنده نیست .....

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

بی وفا...............

یه شب بهم گفت ای مهربون

            من می مونم تو هم بمون

                      گفتم بهش ای با وفا

     یادت نره این عهدمون

     حالا کجا رفت اون بی وفا !!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط وفا  | 

نبود.....

هر چه گشتیم


  در این شهر نبود اهل دلی


که بفهمد غم تنهایی و

 
           دلتنگی ما را........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

تکرار.......

باز شبی دیگر

  و تنهایی تکرار

سوز سرما و هجومی گریان

  باز غربت نا معلوم هوا

    بلعید نفس گرم مرا

باز دم سرد خزان

یادآور من آشفته ترازمن شد

     ----" وای !"----

چه کنم با همهمه ی تکرار ها ......؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

ای بی وفا ..........

دیگر اگر گریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی در اشکها پنهان شوی

دیگر نمی خواهم تو را .....

گر باز گردی از سفر ، آواره گردی در گذر ، شب را نخوابی تا سحر

دیگر نمی خواهم تو را ....

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی ، شادان زدیدارم شوی

دیگر نمی خواهم تو را ....

گر همدم زارم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

دیگر نمی خواهم تو را ....

تنها گل نازم شوی

دیگر نمی خواهم تو را....

ای سنگ دل ای  "بی وفا "

دیگر نمی خواهم تو را ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط وفا  | 

انتظار بی پایان.......

بغض هایم را به ابرها می دهم

و قلبم را از نام تو پر میکنم

نام تو ، بر لب ها زیباترین آغاز

سوگند به چشمانت که  به نامت می نازم !

آن لحظات گنگی را که در گوچه ها ی خاطرات

به دنبال خودم می گردم

از پس کوچه ها ی انتظار ، نیاز

ماندنت را فریاد می زنم

می دانم خواهی آمد

راستی ،

شب است و من افسرده هستم !

بی تو ، شادی ندارم و غم پرورده هستم !

تاریک است

ردپایم ، در جاده و سایه ای خسته

پا به پای من می آید ؛

برای هم غزل شدن

تاریکی

غمی افزوده بر غم هایم

امشب

تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد

و شبی غم ناک است !

خموش و مبهوت

بر جای می ماند

و کو قطره های اشک

که با آن آتش دل ،

این شب تاریک را خاموش کنم ؟

کنار پنجره می نشینم

می دانم خواهی آمد

باز هم کوچه را می نگرم  

رد پا و کوچه

و سایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد !

و اکواریوم را پر میکند !

چرا که هیچ کس

غیر از نگاه آسمانی تو

نیابد اثرم.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط وفا  |